98-بار گناه داستان هشتم(8)
به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایت بی جان نیستند... آدم اند...می شکنند.. کمی آرام تر.. . . . . . رسیده بودم به جایی تو زندگیم که مدام با خودم میگفتم: چی فک میکردم و چی شد... امیدوارم هییییچ وقت به اینجا نرسید.... بد جاییه... چه لباس خوشگلی پوشیدی خانوم خانوما!خیلی بهت میاد.... با صدای محسن از خلصه بیرون اومدم رفته بودم تو فکر مادرم و اینکه وقتی میاد خونه و ببینه من نیستم چه حالی میشه و اینکه چه داستانی برای غیبتم میتونم به هم ببافموو.خودمو تبرئه کنم..... انگار برق گرفته باشم سریع به خودم اومدم محسن داشت به من نگاه میکرد . مثل امپرا...
نویسنده :
💚رستا💙
13:41


